مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

23

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نپذيرفته و بدرشتى جواب داده ، گفت : ترا به كارهاى بزرگان ، كارى نباشد . پس از آن طپانچه بروباه زد كه بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، به روى گرگ بخنديد و از گفتهء خود عذر خواست و اين ابيات برخواند : اگر آيد ز دوستى گنهى * بگناهى نبايد آزردن ور زبان را بعذر بگشايد * بايد آن عذر او پذيرفتن زانكه نزديك بخردان بتر است * عفو ناكردن از گنه كردن چون گرگ ، ابيات بشنيد ، عذر او بپذيرفت و گفت : بعد از اين سخنى كه ترا سود ندهد ، مگو و آنچه ترا خشنود نكند ، مشنو . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و چهل و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گرگ با روباه گفت : سخنى كه تو را سود ندهد ، مگو و چيزىكه تو را خشنود نكند ، مشنو . روباه گفت : پند ترا شنيدم و اطاعت كردم و ديگر هرگز خلاف رضاى تو نكنم . كه حكيمان گفته‌اند : از چيز ناپرسيده ، جواب مگو و بجاى دعوت ناكرده ، مرو و كارى را كه سودمند نيست ، ترك كن و ستمكاران را پند مگو كه پاداش پند تو ستم كنند . چون گرگ ، سخن روباه بشنيد ، در روى او بخنديد . ولى كينهء او را بدل گرفت و گفت : ناچار در هلاك اين روبهك بكوشم . و اما روباه بشكنجهاى گرگ شكيبا بود و با خود هميگفت : هرستمى را مكافات اندرپى است . كه گفته‌اند : هركه ستم كند ، خسران برد و هركه نادان باشد ، پشيمان گردد و هركه بترسد ، بعافيت اندر است و انصاف ، شيوهء اشراف است و آداب بهترين كسبها است . پس راى صواب اينست كه من با اين ستمگر مدارا كنم كه او بناچار در ورطهء خواهد افتاد . پس از آن روباه با گرگ گفت كه : چون بنده از گناه توبه كند ، خدا توبهء او را بپذيرد و برو ببخشايد . من بندهء